تبليغاتX
یک مشت حرف

یک مشت حرف



نه همدم بودی نه مرهم...

اما از وقتی رفته ای

تنهایی هایم را درد میکشم!!



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:20  توسط طنین  | 


می گریزم

از شعله هایی که میان منو نگاه تو لهیب میکشد 

از چشمهایت که تنم را مشتعل میکند

از اشتیاق دستهایم به دستهایت

از آغوشت که بوی وسوسه می دهد...

گریز بی معنا!

بیزارم از دام هوسی که برای تنم دوختی...

کاش اسیرم نمی کردی!




+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:53  توسط طنین  | 



قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

نه! هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

روزها همانطور به رود شب می‌ریزند

که شبها، به سپیده‌ی روز

نه پرده‌ای به ناگاه کشیده می‌شود

نه سرانگشت شاخه‌ای به هوای ما میجنبد
نه تو از راه می رسی...


قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

مثلآ این که تو

با شاخه‌ای گل سرخ در دست‌های روشنت

از راه برسی

نه! عین روز روشن است

تو رفته‌ای باز نگردی و من

مانده‌ام پشت این همه کاغذ سیاه

تا هر لحظه

به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد

فکر کنم...


سید علی صالحی

پ.ن عاشــــــــقشم




+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 2:24  توسط طنین  | 




سال گشت  و از تو گذشت!

من چشم هایم رااز تمام جاده ها برگرفتم،

به تنهایی هایم سلام دوباره میکنم.

 هرجا و هرکجای جهان که هستی، دیگر به رویاهای من بازنگرد

بازی تمام!

امیدم در دست های پوچ تو گل نمی کند دیگر...




+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 3:2  توسط طنین  |